دلنوشته های ساده   

منتظر اینکه بشنون کدوم بخش بستریش کردن .نمیدونم این کابوس کی قراره پاک بشه از ذهنم . ... زندایی نیمه های شب بیدار میشه میگه حالم بده ببرینم بیمارستان . ......

سرزمین کانگروها   

برای طراح کارت نوشتم تو ایرانی نیستی اما من با نگاه کردن به کارتت نوروز را .... کسی رو که دیدم زن دایی ام بود شروع کردیم بلند بلند ماجرا رو تعریف کردن اما ......

Farsi Christian Resource Center - داستان زندگی خواهر فروزان   

مونا انتهای سالن در حالیکه فریاد بلندی می زد به سوی من دوید و گفت : زن دایی ! هر دو همدیگر را در آغوش کشیدیم و شروع به گریه کردن کردیم راستش با دیدن آن سالن ......

خاطرات بزرگ شدن من   

اما تو فروشگاه که داشتن با زندایی خرید می کردن من بیدار شدم و چنان داد و هواری راه انداختم که اونا هم هول هولی پول صندوقو دادن و دویدن تو ماشین که مامانی ......

عــلی و مــــــدرسه   

مامان لوبیاهای و نخود آش رو از شب قبل خیسونده بود و الان داشتند می پختند و هر کدوم که آماده میشد توی قابلمه بزرگ میریخت ، زندایی بعد از صافی کردن ظرفها رفت ......

::: PinkFloydish :::   

همه همدیگه رو بغل کرده بودن و سعی میکردن یه جایی پنهان بشن؛ البته نگران نباشین مهمونی زنونه بود و اشکال شرعی در بغل کردن نبود. بالاخره زندایی جان به خودش ......

نگار مامان محمد مهدی   

قابل ذکره که زهرا و لیلا خواهر شوهرای من هستن و جای خواهر نداشتم رو پر کردن . تیر و مرداد وقت اومدن نی نی هاشونه. سرمون شلوغه. زندایی میشم ! ......

زندگی شیرین - شبهای احیای متفاوت امسال   

چقدر نگاههای محبت آمیز کسایی که از جون و دل دوستشون دارم٬ اشکهاشون ٬دعاهای خیرشون و اسپند دود کردن زندایی به دلم مینشست. حس کردم با وجود همچین حمایتهایی ......

ماهی قرمز: خریدن یا نخردین مساله این نیست. مساله تو هستی خواهرکم   

یکی دو روزیست مشغول نوشتن متن پرزنتیشنمان هستیم و آماده کردن فایل پاورپوینت و .... پدرم ماهها بعد از مرگ دایی محمود، وقتی زندایی خانه را به دویست هزار تومان ......

Yahoo! 360° - Entries tagged "me"   

هر چند فلسفه همان است: خشنود کردن بقیه حتی به قیمت ناراحت کردن خودت. ... مگر می شود به پدر و عمو و زن دایی و همکار خاله گفت که من از شما خوشم نمی آید. ......

ورزش « توهم نامه::Hallucination   

حالا یا بحث کردن رو بی فایده می دید و یا خوابش گرفته بود! ... خونه ی دایی مامانم که البته الان شده خونه ی زن دایی مامانم دعوت بودیم (شرح حال دایی مامانم رو ......

فراری   

صدای خنده دایی و زن دایی ام اومد. این بچه هنوز مدرسه نمی ره. ... آقا بدونین اینا چه کار کردن . مامانم که اومد مدرسه که من رو ببره( عزای عمومی اعلام شد) دید ......