یکی دو هفته ای که در زندان بود چندین بار کوشش کرد با ما حرف بزند اما در فضای ..... رو با دوتا گل خوشگل اونم تو دو دقیقه آخر بازی شکست داد و یه خواب آروم و ......
با ماشینی که گرفته بودیم به زاغمرز رفتیم و کوله ها رو بار کردیم و به همراه ..... خونشون یه حیاط بزرگ داشتن با یه باغچه بزرگ وسطش و درختای بزرگ و کوچیک توش. ......
بریدگی یکی دو هفته ای درد میکرد و خوب نمیشد، اما من اهمیت نمیدادم. .... بازم فکر کردم ، مغازه ها رو دیدم و ندیدم، مردمو دیدم و ندیدم، آب های توی جوبو با چشم ......
حیاط بزرگ . درخت سه پستان پشت خانه و بازی با برگهای قشنگش و تاب بازی و ..... کاری رو که خیلی حرفه ای می تونم انجام بدم ارتباط برقرار کردن با بچه ها و نی نی ......
پشت یه مغازه پرنده فروشی واستاد و پرنده ها رو نگاه کرد. ... اونا پاشه وبراشون دونه بریزه و آب شون و عوض کنه و هفته ای یه بار هم براشون زرده تخم مرغ و یه روز ......
و تکون میخورد!پسرو دید..که داشت صندلی رو هل میداد کنار میز کامپیوترش! .... یادته درختای جلو خونرو..اون کاج بلندو؟.. یه بار انقدر ازش رفتی بالا که وقتی به ......
گلها رو گذاشتم رو سنگش. رفتم تو فکر. فکر اون زمان که باهم بودیم و اون چند ماه خاطراتمون .... قبل از اینکه بره سر کار میومد گیر میداد . دیگه واسه ایندفعه بسه ......
گاهی اوقات به هوای آب دادن درختای جلوی خونه، دم در می ایستادم، تا شاید از در ... این بار دیگه نگاه هامون به هم از نزدیک بود و من تنها چیزی رو که در اون حالت ......
