گفت برام مهم نیست اگه کاری نداری من برم راستش با بودن خواهرم تو خونه دست زدن به .... و رضا چسبید به الهام الهام کیرشو کرد تو دهنش و ساک زد به سلیمه گفتم بیا ......
مامانم و خواهرم هم قراره از آخر اين ماه بيان خونمون و تا بعد از زايمان تا موقعي كه من ... چون کریر گرفتم دیگه ساک حمل هم نگرفتم.لباسای زمستونی هم نگرفتم. ......
پنجشنبه دیگه اینقدر زنگ زدن ، مامانم با کلی قول گرفتن و ...اجازه داد.بعد دوباره خواهر بزرگترش زنگ زد گفت ۲ شب دیگه تولد دخترشه...من و مامانم دعوت کرد که ......
و خواهر کوچولوی نازم رومینای عزیزم که الان که دارم اینو مینویسم کلی دلم برای ... مامان تلفن زد و از رو صدام فهمید ناراحتم وقتی فهمید چی شده ، همون پای تلفن ......
تنها دلخوشیمون یک روز در میان شنیدن صدای مامان و بابا بود ... یک روز که اومدن خونمون با خودشون یه ساک پر از لباس آورده بودن ......
با شوهرش خیلی تفاهم ندارن و خواهر من دور از خانواده توی شهر غریب کنار .... با خودم فکر کردم بعدازظهرمو چطوری بگذرونم که مامان رضا زنگ زد و گفت که خیلی دلش ......
یه ساعت پیش خواهرم زنگ زد که مامانم و بابام و خواهر کوچیکم اومدن پیشم. ... اینو یه جایی خوندم برام جالب بود گذاشتم شما هم برا دقایقی شاد باشید ......
هستی جون با اینکه من به مامان و بابا گفته بودم که چیزی برام نیارند ولی باز ... تا ساعت ۹:۳۰ اونجا بودیم آخر سر هم نتونستیم چند تا از ساک هاشون رو بگیریم . ......
آخه بگو مامان حواست کجاست؟ خلاصه بدجوری دست تنها موندم. خونمون شده عین بازارچه خیریه! هی ساک میبندم و کارتن پر میکنم ولی از وسایل خونه چیزی کم نمیشه! ......
در ضمن (اصرارهای همسر گرامی و خودم از مامان جون هم تاثیر گذار بود و مامانی هم ... وسایلمو جمع میکردم دنبال شارژر موبایلم می گشتم تا بزارم تو ساک اما نبود . ......
