... باز میکردم و میگفتم خدایا آرزوم و از من نگیر یه شب خواب دیدم حالم بده و با خواهرم ... پریدم از خواب و توی بیداری گفتم نه نمی خوام یک سال میگذره به آرزوم ......
من و خواهرم شمس وقتي بچه بوديم با هم زياد سازگاري نداشتيم و شايد دليلش اين بود که با هم وجه مشترک زيادي نداشتيم. شمس مانند مادرم ريزنقش و ظريف بود و حالتي ......
ساز و سلاح. دیشب خواب عجیبی دیدم باز. به همراه پدر و خواهرم مسیری رو طی می کردیم. کنار خیابون با ارتفاعی ازسطح زمین دو چیز به چشم می خورد: ساز و تفنگ ......
ولي خب من و اون نميتونيم با هم به طور مشترك كار كنيم. اصلا آدم با نزديكانش نميتونه كار حرفهاي انجام بدهد. مثلا من و خواهرم تا ميخواهيم با هم كار كنيم، ......
وي پس از تشريح چگونگي کشتن خواهرش با اين توضيح که قصد داشته مادر و مادر بزرگش را نيز در يک شب از ... خودم را جاي مقتول مي گذاشتم و از کشته شدن لذت مي بردم. ......
پدرش از اهل علم بود و در كسوت روحانيت به تحصيل علم و رتق و فتق امور مردم ميپرداخت. ... خواهرم حتما این مقاله را بخوان | عمومي. خواهرم ! ......
تا اصفهان راه دورى بود و ماهى يكىدوبار مادر و خواهرم از تهران مخفيانه به ديدنم مىآمدند. از مدير مدرسه اجازه مىگرفتند و با او مشكلى نبود. ......
ولی موقع رفع نیازها و پاسخ گویی به خواسته هامون یک دفعه همه مهجور شدیم و خواهرم به خاطر بحث با معلم اصلاح طلبش دچار دردسر شد. 17-آیا شما در سفرهای علمی و یا ......
طرفاي ظهر بود که منتظر بابام بودم بياد خونه ناهار بخوريم، يه ناهار توپ هم درست کرده بودم واسه بابام ( آخه مامانم و خواهرم رفتن مسافرت، منو بابام الان خونه ......
هفتم شهريورماه سال ۱۳۵۰ وقتى پدر و مادرم از هم جدا شدند من ۵ سال داشتم. پس از چند روز من براى زندگى نزد مادرم رفتم و خواهرم را پدرم گرفت. ......
در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم . ......
او می افزاید: « من ساعت ۴۵/۸ با زهرا تلفنی صحبت کردم و خواهرم ساعت ۹ فوت کرده. حال او خوب بود و به گفته خودش یک نفر هم بالای سرش ایستاده بود. ......
همانند بسیاری از پدرها، پدر من نیز خشک، قوی و ساکت بود، به طوری که در عالم بچه گی همیشه سعی می کردم راهی برای جلب توجهش پیدا کنم. او با من و خواهرم جدی، خشک ......
مامان و خواهرم اومدن که با هم بریم بیمارستان....ولی هر دو گریه می کردن....نا خود آگاه تمام بدنم سرد شد...دستم شروع کرد به لرزیدن...نمی تونستم رانندگی کنم ......
و خواهرم که محصول ِاین دو عاشق بود یک روز شد فریاد زد من عاشقم عاشق! چیزی عوض نشد تنها هیولای حاکم ِ چاردیواری درب ِخانه را نشانش داد ......
