لباشو غنچه می کرد. دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند . من نگاش می کردم . ... لباشو میذاشت رو بازوم و می مکید. جاش که قرمز می شد می گفت : ......
یه مترسک شکسته عمریه لباشو بسته، شده همدست کلاغا ،شاهد غارت باغا . میبینه اما نمی خواد کلاغا تنهاش بذارن.ببرن هرچی که می خوان ،هر کیو میخوان بیارن. ......
گرمي لباشو حس کردم؟!!... ساعت ۳۰/۶... ۶ ساعتي هست که پيش هم هستيم. ... لباشو نزديک صورتم حس مي کنم...به سختي جلوي گريه ي خودمو ميگيرم...نگاهي به ......
خر نشو سپس لباشو چسبوند به صورتم ، من با دست ديگم يه سيلي محكم به گوشش زدم و داد زدم : برو گمشو كثافت به تندي يه چاقو از تو ظرف ها برداشت و گرفت به گلوم و ......
تو که میدونی چقدر میخوام لباشو تو که میدونی دلم کرده هواشو تو که میدونی چقدر میخوام لباشو کی میاد دوباره خونه . دل براش قصه بخونه جای خالیش نمیذاره . ......
... کردم، "اه بابا تو چه بیحالی، ولی همچین سانفرانسیسکویی ببرمت که تا آخر عمرت یادت بمونه" لباشو گذاشت رو لبام، چشمام به چشمای روشنش افتاد، چقدر دوست داشتنی ......
لباشو با زبون می لیسه.با وحشت نگاش می کنم.دندونای نیشش بزرگ میشن و از روی لب ... برای اولین بار لباشو بوسیدم.دیگه نمی خندیدیم.چشماش رو بست و وقتی دوباره ......
نگاهی بهم کرد و لباشو ورچيد وگفت: «برو گم شو!» آهسته دور شدم، حال بدی داشتم، هيچ وقت دلم نمیخواست اسماعيل آقا ازم برنجه اما بد موقعی پيله کرده بود و بدجوری ......
هر چند لحظه یه بار نیششو باز می کرد و در حالی که سعی می کرد لباشو مثل اونایی ... پیرمرد قصه ی ما بازم لباشو همون جوری کرد ( مثل گفتن سیب ) اما مسیح متوجه شد ......
لباشو غنچه کرد ! (دختره باورکنيد قند تو دلش نبات مي شد از اون بالا ) من رو هم که ... چشم بستن اين پسره همانو لباشو غنچه کردن همانو به طرف دختر گرفتن همانو! ......
وبهذا كان لباشو دور في القضاء على التصنع والحذلقة الشعريتين ليسمى أهم شاعر في جيله وعصره حينذاك. ان روائعه الشعرية، تعكس حياته التي قضاها في الأسفار، مما ......
لباشو میخوره...این ورق حتما بی بی دل...حتما... با موهاش بازی میکنه...طاقتم تموم میشه...همه ی ورقای تو دستمو میندازم بالا...میرم تو بغلش. ......
لباشو ور میچينه، يعنی اينکه يه غريبه رو ديده. لباشو ور میچينه، يعنی اينکه کاری کردی که ناراحتش کردي. لباشو ور میچينه، يعنی اينکه از وضعيتی که داره ناراحته. ......
راست گذاشت و لباشو بوسيد و منو روي زانوي چپ گذاشت و گردنمو بوسيد. مادر يعني دهان من بو ميداد كه دهان منو هم نبوسيد؟! فاطمه(س):حسينم مادر ، من بارها از ......
لباشو غنچه می کرد. دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند . من نگاش می کردم . ... تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه. لبامو می ذاشتم روی لبش . داغ بود . ......
