کردم توی دهنم با لب پایینم صدا در اوردم (ب ب ب بوبوبو ) ولی .... در کشوهای لباساش رو راحت باز میکنه تمام لباسها رو دونه دونه برمیداره ......
چند روز بعد دوباره قریب رو دیدم ، انگار که یه آشنا دیده باشم ، کلی حرف زدیم ... اینکه متوجه شده که من به لباساش دقت می کنم کمی آستین کتشو پائین کشید و گفت: ......
اوشون هم یه خرده ابروهاش رو در هم کشید و به متن خیالی دقت کرد و در جواب باباش گفت: ... یادم باشه وقتی شبا لباساش رو اتو میکنم تا برای فرداش آماده باشه و بوی ......
در رو باز کرد و تا کامبيز رو ديد از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون .... لباس کافی برای پوشیدن نداره یکی اینکه جای کافی برای لباساش تو خونه نداره ......
+ نوشته شده توسط پردیس در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 22:32 | ... منم از کوره در رفتم گفتم ندارم معنیش می چی خوب ندارم و منم یه 2000 تومنی در اوردم گفتم می ......
لباساش همه خط اتو داره ... البته از این خوشم میاد به نظرم آدم باید تو لباس پوشیدن ... میگه حلقشو در آوردم از دستم ... میگه مامان و بابا دارن مجبورم میکنن . ......
گفتم مي خواستم پنجره رو اندازه بگيرم بعد که پرده ها رو در آوردم تو ام در زدي ديگه ترسيدم در و باز کنم . ... امروز - و کرک و پشم لباساش که هنوزم رو تنم . ......
بعد لباساش رو در اورد و رفت سراغ يخچال...اما هيچ چيزي توش نبود جز هواي کپک زده توي ... لباسم رو در اوردم و گذاشتم زير سرم و گرفتم خوابيدم...تعجب کرده بود. ......
5- حالا لباساش رو تنت كن. فكر كنم اينجا بايد يه كيفي، جعبه اي چيزي رو برداري. ... پلیس رو اوردم پشت ماشین حالا کشتن اینهاش بماند رفتیم تو در اول نرسیده در ......
امروز یه سری عکس بهم رسید که واقعا شاخ در آوردم ! .... ۱۴- حوله خیس رو پرت میکنه روی تخت و لباساش رو از دور اتاقش جمع میکنه و می پوشه. ......
واقعاًچنين است، يعني ما فکر مي کنيم که ضحاک در اساطير ايران دقيقاً نمايندهي جامعهاي مشترکي است، چون شواهد فراوان وجود دارد که جامعهي ايران رو به طبقاتي شدن ......
آره باید خودمو به اون درا می رسوندمو از جیکو پیکشون سر در می اوردم . .... كه رسيدم متوجه يه تابلوي خيلي بزرگ شدم توش يه مرد بود كه لباساش مثل ((آقاهه)) بود و ......
پیپ میكشید و این باعث میشد لباساش بویی نمور داشته باشد؛ صورتاش را با تیغ .... صبح روز بعد در ساعت همیشگی بیدار شدم. پاهایم را از زیر ملافه بیرون آوردم و ......
از خوشحالي پر در آوردم . اين اولين شكارامشب من بود ! ديگه باقي توضيحاتش رو نشنيدم . فقط چند تا اسكناس بهش دادم . با همون لحن صميمي و داش مشتي گفت : " بيشتر ......
سايه مرگ, مرا در يك خلسهاي برده بود كه اصلاً به ياد نمي آوردم كه او دشمن من است و مرا ... يكي از نگهبانها جلو آمد و گفت: «كيسه لباساش , تو ماشينه, در آرم؟ ......
