خاطرات قم   

به آخوندي كه رد مي شد سلام دادم . خپل و چاق بود. عمامهاش را روي يك سوم انتهاي سرش گذاشته بود. صورت كم مو و كوسه داشت. راه كه مي رفت فكر مي كردي با اولين تپق ......

باران   

برايش توضيح دادم که من يک کتاب راجعبه پينکفلويد نوشتهام و ايرانيهای پينکفلويدباز مرا میشناسند. ساعت به ۸.۳۰ دقيقه نزديک میشد. ......

داستان های خفن خانوادگی و ضربدری - Fire Kos - Part 7   

میترا از شدت درد داش داد میزد میگفت جر خوردم منم ترسیدم فورا کیرم کشیدم بیرون .... و برگردوندمش و شلوارشو كشيدم پايين وايييييييييييييييييي يه كوس بيمو و آك ......