تازه داشتم در مغازه را مي بستم که برم خونه. ساعت حدود 9 شب بود. يه ...   

تازه داشتم در مغازه را مي بستم که برم خونه. ساعت حدود 9 شب بود. يه خانوم و اقايي وارد مغازه شدن و ... آروم آروم شورتش رو در اوردم و افتادم به جون باسن ها. ......

2004 April « دلبستگیهای مردانه   

جري شدم ودستم را كردم تو شورتش گفت نكن بده .گفتم حال نمي ياي جيزي نگفت كيرش را گرفتم وليف ... پشتمو رو به اونها کردم و شرتمو رو در آوردم و مايو روپوشیدم . ......