يک پنجره: September 2003 Archives   

عصر که اومدم ديدم مامان خانوم گرامی .... سرش که ساک شون رو گذاشته بودن، يه چيزی برداره. ......

در تكاپوي معنا :: < shadi.khodakhah@gmail.com >   

داشت از کفش و ساک پومایی که داشت میگفت و اینکه ... چند شب پيش داشتم پيش مامان و خاله از ......

سر اغاز من - چه طورین ؟   

مامان بیدار شو _ چی می گی چه شکلی حالش بده .... و شیدا هم که هرچی ساک و وسایل بود دادیم به ......

خاطرات - عروسی برادرم   

... کردیم به بستن ساک لباسمان و حمام رفتن تا ... تازه دارند صبحانه میخورند خاله ها یم هم ......

نی نی کوچولوی مامان و بابا   

ساک حمل به نظر من ، اگه کریر میخرید دیگه احتیاجی ... خاله صفورا هم برای مسابقات بسکتبال ......

روایت غربت رضوی   

ساک ها را گذاشته نگذاشته هوس زیارت بود که به جان آقاجان و مامان می افتاد و خوب ما هم ......

2007 August « Sardouzami’s Weblog   

آن هیکل گندهی هجده ساله را باید با خود میکشید میبرد حمام . کیان میگفت مامان مامان ......

گم شده در بزرگ راه   

در خانه ی خاله ی پریسا زیرزمین کوچکی هست که ..... یک ساعت به موعد در فرودگاه بودیم با ساک ......

دفترچه ممنوعه یگانه   

وای که چقدر این چند روز خوش گذشت منو سمانه اول رفتیم کرج مامانم و بابام جایی کار داشتن ......

خشکسالیها   

« مامان ، ایشان معلم جبر و مثلثات من و دوستانم ...... قاسم ساک برزنتی سربازی¬اش را روی شانه ......

دستهاي كوتاه   

وقتی ساک مامان رو بهم دادن رژ لب قرمزش رو ..... نبودي حتما دختر خاله ات الان زن تو بود ومن ......

غمشادی   

تو حمام ، تو دستشویی، موقع خواب، خونه خاله ، موقع شام خلاصه هممممه جا با خودت حساب کتاب ......

رختکن خاطرات   

ته ساک ، رنگها و قلموها کنار هم یله شده ...... اسمشو با اجازه خاله اس گذاشتیم عسل ، اگه ......

شنگول و منگول و حبه انگور   

بهش می گم بوس مامان ! لپش رو می چسبونه رو صورتم. پارسال یه سی دی برنامه خاله سارا و چرا ......

...... روزنگار خانم شین .....: June 2007   

یه کتاب شعر تازه براش خریدم " مامان می خوام .... ساک کوچک قرمزم پر می شود. همه آنها را که ......

1   2   next   last