ساك هنوز روي زمين بود. جواد نزديك قاطر شد و دست روي خورجين گذاشت. ... باز هم مثل شهري ها حرف مي زد . مراد ته پاهايش را فشار مي داد تا سر نخورد. ......
سرش را كه بالا آورد زني را ديد كه با يك ساك دستي و بچه اي به بغل به سمت ... نيم نگاهي به پنجره انداخت، زن داشت تكه پارچه اي سبز رنگ را به پنجره گره مي زد : ......
–آقا 1000 تومان مي دم برابوفه تون.ولي او با بي توجهي فرياد مي زد :گرگان بدو بالا حركت.با نا اميدي تمام بر گشتم .روي يك جدول كنار دو ساك بزرگ نشستم. ......
آرام سوت مي زد . لحظه اي به اين موضوع فكر كرد و بعد آهي كشيد. .... يك ساك دستي كوچك در دستش بودو يك كاسه سبز رنگ زير بغلش، حال همه اعضاي خانواده را پرسيد و ......
خلاصه ساك خودم را كه شبيه به ساك سيد مهدي بود برداشتم و به روستاي خودم رسيدم ... گفت كه آن ساك مال مهدي من است مهدي من چه شده همينطور كه گريه و فرياد مي زد ......
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد ... مثل آخر بازي كه مي گن ساك ساك ! Posted by Heaven Searcher at October 22, ......
از نظر پزشكى يك ذره خونريزى باعث شوك آدم مى شود اما اين مجروح كه عشق در وجودش موج مى زد ؛ حرف هم مى زد . حدود ۳۰ سال سن داشت و از روحيه بالا و عجيبى برخوردار ......
پس از كانادا مي خواستم به منظور شركت در سميناري درباره حقوق بشر و رسانهها ... اين دفتر بازگرداندند و تمام محتويات كيف هاي دستي و ساك و چمدان ها را كاويدند. ......
در ماشين نشست و رفت و اين بار ديگر سن و سال اندك مانع حضور وى در خط مقدم جبهه نشد و او بارها به تنهايى به صف دشمن مى زد و با غنيمت گرفتن سلاح و مهمات به ......
مقداري خورد و چند دقيقه بعد قدمي زد . نگران بوديم نكند غذا مسموم شده باشد . ... ساك ها را داده بوديم كه عازم سفر حج شويم . هم آن جا از همه خدا حافظي كرد ......
در حين بازديد محمد آقا پارچه اي را كه روي شهدا كشيده بودند كنار مي زد . ... در آخرين خداحافظي محمدآقا كنار ساكش نشسته بود، درِ ساك را باز و بست مي كرد گويي ......
زري مثل خاله زنكاي بدبخت بغلم مي كرد و مي زد زير گريه . ... مرد ليوان را چرخ مي داد و جاي سرخي لب هاي زن را نگاه مي كرد .بعد دست گذاشت روي ساك دستي زن . ......
وقتي رفتم تازه فهميدم كه چرا از صبح بابايي داشت اون حرف ها رو بهم مي زد . آخه وقتي داشتند من رو براي گردش حاضر مي كردند ، بابايي حرف هاي عجيبي مي زد . ......
عشق به ولايت وثوق ديدار معشوق در او موج مي زند.روزي ايشان را ديدم كه ساك در دست .... من و برادرم را كنار خود مي نشاند و بوسه هاي گرم بر پيشاني مان مي زد . ......
صداى جمشيدى مى آمد كه به چوجى حرف هايى مى زد ... < چوجى؟ چوجى خوب بود. مى خواستم بپرسم انضباط آلمانى ... پرسپوليسى ها يكى يكى با ساك هايشان مى آيند بيرون. ......
