دور و برمونو پاییدیم و مثل دزدا سوار ماشین شدیم یه کمی که گذشت و دیگه از کوچه اومدیم بیرون دو باره شروع کردیم به مسخره بازی حالا دیگه برای داییم و زن داییم ......
اون شب ، شب عید رو میگم من رفته بودم خونه پسر داییم آخه داییم با زن داییم و دختر داییم و مادر ... تو همین حال بودم که دیدم اون یکی داییم با زن داییم اومدن . ......
زن دایی بزرگم آدم عجیب غریبیه.ازدوربهش نگاه کنی،خنده ات می گیره.ازنزدیک،گریه. ... جمعه زن داییم می گفت: عروسم نمی ذاره بجه ام بیادببینمش. ......
توضیحات : ۱-من به زن داییم هم می گم خاله ۲-مامانم یه مطلب قشنگ در رابطه با تولد من تو وبلاگش گذاشته ، اگه خواستید سر بزنید . ......
چند روز پیش ، دایی و زن داییم با پسرشون – سیاوش – اومده بودن خونه ی ما. ... زن داییم مانتوشو گذاشته بود توی اتاق من. وقتی می خواستن برن ، اومد تا مانتوشو ......
شاید زن دایی ولی اصلا یادم نمی یاد. ولی یادمه که دختردایی و پسر دایی بالاخره راضیم کردند که برم تو. یادمه که به هم گفتیم که می دونیم مادربزرگ مرده. ......
اخه قبلا خونه ما و داییم بغل هم بود.این جریان گذشت تا این که داییم و زن داییم تصمیم گرفتن برم فرانسه مسافرت!ولی از شانس گند من سمانه را نبردن. ......
همراه بابا فرستادم کویت تزئینشو زن داییم کرده و من آخرین نفری بودم که امدم پکمو تحویل بگیرم نظرتون چیه؟ ********************** پ.ن: دلم هواشو کرده امشب این ......
صبح با مامان خونه رو مرتب کردیم و مبلها رو یه قسمت چیدیم و بعد بامامان رفتیم مرغ و میوه خریدیم چون شب دخترخاله ی مامانم ، دایی و خانواده اش و مامان زن داییم ......
چیزی که زن داییم بهش رسیده بود و منتظر بود منم برسم اما به محضی که دیدمش حالم بد شد یاد آدم هایی افتادم که هر لحظه یک رنگند و از هر طرف جوری دیده میشن که ......
من ان روز از پشت بام خانه ی داییم که راه میان بر من به ده بود می خواستم به ... رادیدم که کج شده بود پنجره ها باز وداشت پایین می امدکه ناگاه زن داییم من را ......
خبر را از زن داییم که مسئول مرکز مشاورۀ بهزیستی قم است شنیدم. گویا بچه های یک مهد کودک وقتی به خانه برگشته اند از ترس شوکه بوده اند. ......
دیروز زن داییم بهم زنگ زد خیلی نگران و مستاصل بود بهم گفت : سعید خیلی داره اذیت میشه و همینطور من و داییت تو رو خدا تو اینترنت سرچ کن در این مورد . ......
دایی و زن دایی من یک هفته است که رفتن ترکیه ولی پسرداییم به خاطر سربازیش نتونست بره و به خاطر همین هم توی خونه تنها بود و هی به من و پسرخالم زنگ میزد که ......
چند وقت پیش زن داییم یه جراحی داشت که مامانم رفت پیشش. وقتی از اتاق عمل دراومد، خواب بود. یه خانوم فضول (که نمونه های خیلی خیلی زیادش رو همه مون توی ......
