ریختم تو غذا تا خوشمزه بشه...رفتم تو حیاط دیدم باغچه خشکه ..شیر آبو باز کردم. ... مامانم بیدار نشد حتی زهرام بیدار نشد..اینا چقدر میخوابن؟ ......
مامان و بابا هم گیر میدادن و میگفتن چقدر بازی میکنی.. چشمات اذیت میشه... بازم این خوبه. ... منم که هر چی آهنگ و عکس مورد علاقه ی خودم بود ریختم تو گوشی. ......
ساعت ۷ صبح همراه مامانم و بابائی رفتیم بیمارستان خاتم الانبیاء اونجا منو بستری .... زرده تخم مرغو با عسل ریختم تو شیرش(آخه با عسل هم میونه خوبی نداره)دیگه ......
بازم ریختم ... وای اینا چرا اینقد درشتن؟ نکنه سبزی آشههه؟؟! مامااااااااااان! انتظار انتظار... از اونجایی که مامان زده تو فاز برنج شل! ......
اس ام اس قدیمی: هروقت دلم میگیره میرم به ده٬ تو هم هر وقت دلت گرفت بیا بده ... کردم همه قوری رو یه رنگ ریختم تو لیوان یه چایی حسابی زهرماری هم خوردم٬ فک کنم ......
اونا تو رو می خوان . بی تو اونا دیگه هیچی رو نمی خوان. مامان باور کن اگه یه لقمه هم می ... رفتم آلتوم عکسها رو برداشتم و تا تونستم تو رو بوسیدم و اشک ریختم . ......
یه مشت عدس برداشتم و ریختم تو یه کاسه آب خنک و زلال. ... کاش مامان و باباها همیشه یادشون باشه که قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال…و هیچ وقت فرصت دیدن قشنگیها ......
... اگر از سابقه هواداری تو اطلاع نداشتم همین الان تو را تحویل زندان برادران ... را ازدست می دادم اشک می ریختم صدای صدام که میگفت اخی مسعود انه عازم الفرار ......
مامان اینا فردا میرن و من تو این فکرم که چطوری بگذرونم این دو هفته رو ... گریه کردم و اشک ریختم تو بغلش ولی اون هیچ حرفی نمیزد ساکت و آروم فقط نگاه میکرد . ......
سوتم و گرفتم تو دستم و همه ی خل بازیام و ریختم تو نفسم و چنان فوتی کردم توش که ... چشام گرد میشد و میپرسیدم تو خونه داریم مامان ؟ مامانی بله ی کشداری میگفت . ......
درد سرتون ندم انگور ها رو دون کردم ریختم تو دبه که به اصطلاح شراب درست کنم ! .... گفتم اره مامان جون شستم ….اونوخ اومد دستامو بو کشید فهمید دروغ میگم منم ......
#5 یک مامان . September 22, 2005 11:12 PM .... حالا اگه ویلی بهم خبر نداده بودش که خوبی من چه خاکی می ریختم تو سرم؟ #31 سانی. April 11, 2006 03:20 PM ......
حتما در این مدت زمانی که من شروع به نوشتن کردم فهمیدیم که (به قول مامان جونی) ... رفتم هر چی تیر و تخته داشتیم از تویه حیاط پشتی جمع کردم و آوردم ریختم تو ......
وقتی خسته میشدی و می خواستی بغلت کنیم، تا بهت می گفتیم که کمر مامان و بابا ... من برای بابایی آب پرتقال ریختم و تو هم خواستی... برات ریختم و اصرار کردی که ......
بهونه داشتن که از پنجشنبه خستگی تو تنشون مونده تا اینجا هی ریختم تو خودم و هیچی نگفتم تا مامان صداش دراومد وشروع کرد مامان بزرگ رو پر کردن که ببینشون اینا ......
