حرفهای نگفته   

ریختم تو غذا تا خوشمزه بشه...رفتم تو حیاط دیدم باغچه خشکه ..شیر آبو باز کردم. ... مامانم بیدار نشد حتی زهرام بیدار نشد..اینا چقدر میخوابن؟ ......

<خاطرات هدی>   

مامان و بابا هم گیر میدادن و میگفتن چقدر بازی میکنی.. چشمات اذیت میشه... بازم این خوبه. ... منم که هر چی آهنگ و عکس مورد علاقه ی خودم بود ریختم تو گوشی. ......

ملوسکم   

ساعت ۷ صبح همراه مامانم و بابائی رفتیم بیمارستان خاتم الانبیاء اونجا منو بستری .... زرده تخم مرغو با عسل ریختم تو شیرش(آخه با عسل هم میونه خوبی نداره)دیگه ......

Printable Version   

بازم ریختم ... وای اینا چرا اینقد درشتن؟ نکنه سبزی آشههه؟؟! مامااااااااااان! انتظار انتظار... از اونجایی که مامان زده تو فاز برنج شل! ......

ما راویان قصه های رفته از یادیم...   

اس ام اس قدیمی: هروقت دلم میگیره میرم به ده٬ تو هم هر وقت دلت گرفت بیا بده ... کردم همه قوری رو یه رنگ ریختم تو لیوان یه چایی حسابی زهرماری هم خوردم٬ فک کنم ......

با من حرف بزن-داستان - حبیب ا... نبی الهی مانیها، صدای ادبیات و ...   

اونا تو رو می خوان . بی تو اونا دیگه هیچی رو نمی خوان. مامان باور کن اگه یه لقمه هم می ... رفتم آلتوم عکسها رو برداشتم و تا تونستم تو رو بوسیدم و اشک ریختم . ......

قشنگ یعنی…!؟ « قوی سیاه   

یه مشت عدس برداشتم و ریختم تو یه کاسه آب خنک و زلال. ... کاش مامان و باباها همیشه یادشون باشه که قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال…و هیچ وقت فرصت دیدن قشنگیها ......

سخنرانی روح مسعود رجوی   

... اگر از سابقه هواداری تو اطلاع نداشتم همین الان تو را تحویل زندان برادران ... را ازدست می دادم اشک می ریختم صدای صدام که میگفت اخی مسعود انه عازم الفرار ......

دیبا   

مامان اینا فردا میرن و من تو این فکرم که چطوری بگذرونم این دو هفته رو ... گریه کردم و اشک ریختم تو بغلش ولی اون هیچ حرفی نمیزد ساکت و آروم فقط نگاه میکرد . ......

تو را میسپارم به مینای مهتاب - پیشاهنگی شقایق ...   

سوتم و گرفتم تو دستم و همه ی خل بازیام و ریختم تو نفسم و چنان فوتی کردم توش که ... چشام گرد میشد و میپرسیدم تو خونه داریم مامان ؟ مامانی بله ی کشداری میگفت . ......

تلخ نوشته های یک مشهدی   

درد سرتون ندم انگور ها رو دون کردم ریختم تو دبه که به اصطلاح شراب درست کنم ! .... گفتم اره مامان جون شستم ….اونوخ اومد دستامو بو کشید فهمید دروغ میگم منم ......

تربچه | سالي که نکوست ...   

#5 یک مامان . September 22, 2005 11:12 PM .... حالا اگه ویلی بهم خبر نداده بودش که خوبی من چه خاکی می ریختم تو سرم؟ #31 سانی. April 11, 2006 03:20 PM ......

دوست جون - شاعر من...   

حتما در این مدت زمانی که من شروع به نوشتن کردم فهمیدیم که (به قول مامان جونی) ... رفتم هر چی تیر و تخته داشتیم از تویه حیاط پشتی جمع کردم و آوردم ریختم تو ......

علیرضا: September 2006   

وقتی خسته میشدی و می خواستی بغلت کنیم، تا بهت می گفتیم که کمر مامان و بابا ... من برای بابایی آب پرتقال ریختم و تو هم خواستی... برات ریختم و اصرار کردی که ......

درد و دلهای بی سرو صدا   

بهونه داشتن که از پنجشنبه خستگی تو تنشون مونده تا اینجا هی ریختم تو خودم و هیچی نگفتم تا مامان صداش دراومد وشروع کرد مامان بزرگ رو پر کردن که ببینشون اینا ......

1   2   3   4   next   last