گفت: " حاجي مامان ! اون دختر قدسيه خانم نيس؟" به در آهني زنگ زدهاي نگاه كرد كه دختر از ... به پشت ميز برگشت. گوشي را از نو در گوش گذاشت. كمي بعد لبخند زد. ......
داستانی کوتاه از مهتا قزوینی. پرده را كنار مي زنم ... اين را مامان گفته بود ، كه پدر گفت: " بيا كنار ،انقدر پشت پنجره واينستا." پدر پنجره ها را دوست ندارد. ......
در داستان اين مجموعه خانوادگي كه به قلم فلورا سام نوشته شده است. .... نكته جالبي كه پيش آمده اين است كه صديق به جاي « مامان اختر» گفته « مامان فخري» به همين ......
آخر یک داستان بود. روی یک جمله مانده بودم. "... و تنهایی سردی که شادمانی در آن پایان میگیرد." این جمله را به وضوح یادم است. داد زده بودم : " مامان چرا نمیای ......
چون من مي خواهم علاوه بر اين كه در وبلاگم داستان براي بچه ها وشعر وسايت هاي ... داستان براي کودکان( گردش لاک پشت ها) - وبلاگي براي ني ني ها و مامان و باباهاشون!...
