افکارفاحشه ی توبه کرده+دندون کرم خورده   

داستان منو خدای تو هم همینه ...کوچیک که بودم مادربزرگم میگفت خدا دوستته...تو فرشته کوچولوی خدایی و من با همون رویای خام بچگی گمشدمو میخواستم. ......

یادمان لحظه ها   

تا 1 ساعت دیگه هم باید برم دنبال زنداییم از مدرسه بیارمش آخه امروز خیلی بار داره و ماشینشم که هنوز از بعد از تصادف توی تعمیرگاهه...یک کم هم خرید هست که باید ......

من بهارم دخترپائیز   

+| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 11:22 توسط بهار | .... زنداییم که خونه ی مابود گفت که یکی ازهمسایه هافوت کرده وقتی پرسیدم چه کسی واون ......

رویاهای شیرین من   

داستان . روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می ... با زنداییم که دو هفته میشه عروس شده با هم حرف زدیم و خوب ناراحتی من کمتر شده بود ......

خاطرات سمپاد   

من بین این چند روز فقط ۳-۴ روز تو لنگرود موندم تا به زنداییم سر بزنم . ..... رولینگ در این کتاب خیلی زود از قسمت های مختلف داستان گذشت و حتی دلایل بعضی از ......

رفتی حاجی حاجی مکه   

این داستان بر می گرده به 3 سال پیش که لیلی و مجنون رفتند مکه بابام حالا هم که یاد اون دوران میوفته از خنده روده بر می شه و مامانم از خجالت اب می شه می ره تو ......

همکلاسی   

پریشبا هم که فهمیدم داداشِ زنداییم ، بابا بخدا 19 سالشه ، داره زن می گیره! ..... 9-شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه ......

بينش معاصر   

اما این نوبت به اصرار زنداییم به اتفاق انان به یکی از باغهای فامیلهایشان در اطراف شهریار رفتیم . باغ دارای سه بنا بود یکی برای باغبان و خانواده اش دیگری ......

یه جمع دوستانه   

آی لذت داره!آی حال میده! از اونجایی که چهارشنبه خونه داییم بودم و هیچی ادبیات نخونده بودم! از اونجایی که قرار بود اگه فرداش تعطیل باشم بمونم پیش زنداییم ! ......

یادداشتهای روزانه من   

چند وقت پیش اینجا یک مطلبی خواندم در مورد داستان کوتاه و اینکه مثل یک کوه یخی است که سه چهارمش ... مادربزرگ و پدربزرگ و دایی و زنداییم سر سفره شام هستند. ......

داستان ... * فهرست در صفحه اول* (325)   

آرزو که تو باغ نبود واسه زندایی وراجی میکرد و زنداییم اگه یه جفت جوراب می خواست بخره .... یادت باشه تو اونجا رو واسه اینکه بتونی داستان بذاری انتخاب کردی. ......

پاتوق - ماجراي شمال   

پاتوق :: انجمنهای سکسی :: خاطرات و داستان ... عصر بابام اومد ، ولی زنداییم هیچی بهش نگفت من هم با بابام رفتم خونه خودمون بعد از اون تابستون من میرفتم اول ......

بنام لیلی ومجنون که سرلوحه عاشقان است   

با این برنامه می تونید صدای خود و هر صدایی را که از کامپیوتر خارج می شود را ظبط ..... در میان میله های نام تو زنداییم . سنگ را در مکتب خود این چنین پرورده ای ......

مســـــعود کـیمیــــــایی - تالارهای گفتمان ضیافت   

وي جزو فيلمسازاني است كه به سينماي داستان پرداز تعلق دارد. ..... دست آخرش زنداییم برام توضیح داد چی شده منم کلی خجالت کشیدم از داییم و پسر داییم. ......

first   previous   1   2