عاشق دزدیدن اموال دولتی ، داستان های متفاوت ، طعم های کهنه و صدای بم داریوش . .... رطوبتي شبيه تماس حروم پوست يه پسر وزن همسايه .رطوبتي كه بين دستاي من و يه ......
پيرمرد زرگري به دکان همسايه خود رفت و گفت : ترازويت را به من بده تا اين خرده هاي طلا را وزن کنم ؛ همسايه اش که مرد عاقل و دورانديشي بود ، گفت ببخشيد من ......
اصلا خيلي از سينماگران ايراني داستان تعريف نميكنند، تو بايد به يك چيزهايي ... ماجرا رفع و رجوع ميشود و زن همسايه ميآيد و ميگويد بيا براي دخترم استخاره كن و. ......
اشرف زن يکی از همسايه ها بودکه مثه زن خودش در خانههای مردم کلفتی ميکرد. ..... بودند؛ اما بابا و زن باباش رفتند روی تخت چوبی کهنه ای که هميشه روی بام بود. ......
5 و اگر كسي عادل باشد و انصاف و عدالت را بعمل آورد، 6 و بر كوهها نخورد و چشمان خود را بسوي بتهاي خاندان اسرائيل برنيفرازد و زن همسايه خود را بيعصمت نكند و ......
واکنش من آنقدر غير ارادی بود که دختر همسايه با تعجب گفت تو اين خواننده را می شناسی ؟ به من و داستان تعريف شده زندگی من نمی خورد که تام جونز را بشناسم ! ......
از خانه همسايه بوي برنج ميآيد. چه ميشود ما نيز امروز براي ناهار برنج بخوريم؟ ... كه اين، تنها يكي از هزاران داستان تلخي است كه هر روز در اين ملك رقم ميخورد. ......
غير از اين وقايع، جنگ با كشور همسايه هم پيش آمد. نميدانم همسايه از ما ترسيده بود يا طمع كرده بود ... ترازويي هم در ميانه نيست تا وزن رنجهايمان را نشانت دهد. ......
همون شبي كه گربه ي كبود همسايه سر مرغ عشقم رو از توي قفس كند؛ همون شب كه من پي ... و زن ملافه رو ناغافل كنار زد و منِ برهنه و اين همه زخم و اون حلقه ي كبود ......
همسايه به خونش رفته بود و زن در حال خوردن صبحانه بود كه كسي محكم به در كوبيد. ... ولی خوب انتظار داشتم بعد از پست قبلی همه به داستان بین خطوط هم توجه کنن. ......
مرد مي گويد بايد به پليس110 زنگ بزنيم و زن مي گويد باشد، بزن، ولي اگر دزد بود، در را دوباره قفل مي كرده تا همسايه شك نكند، پس احتمالاً فراموش كاري خودشان ......
... بالعامیة ، شعر بي قافيه ، شعر بي وزن ، شعر بی قافیه ، شعر بی وزن ، شعر پيشرو ايران ، شعر پیشرو ایران ... همچنان که دختر همسايه بي هيچ خاطره از شش و نيم. ......
و اما رقی هم بعد از یه نیمه جراحی و یه مدت بالا و پائینی دوباره داره وزن کم میکنه ..... مرگ هميشه مال همسايه نيست ها !تا در رفتن ديسک کمر هم زياد راه نيست. ......
داستان عاشقانهي آقاي ابر و خانوم آفتاب ... / یادداشتی بر "تنها دو بار زندگی ..... رفع و رجوع ميشود و زن همسايه ميآيد و ميگويد بيا براي دخترم استخاره كن و. ......
شوهر سخنان الهه را اطاعت کرد و زن را به خانه برد و از آن پس با هم به خوشی روزگار به سر بردند.» . پس از این داستان ، طوطی به سخن چنین ادامه داد: ......
