كارمنديان و مهتاب (=_=)   

بيچاره مامان بزرگم جز تو كسي رو نداره... - مامان بزرگ اينجا نميمونه، واسه دايي سلمان نامه نوشتم، الان توي راهه، فردا ... نکته : ادامه داستان در ادامه متن . ......

Jadoogaran® - کتابسرای جادویی دیاگون [Forum - کوچه دیاگون]   

من یه کتاب داستان می خوام که آخرش رو سفیدها پیروز شده باشن. ... __ میرم خونه مامان بزرگم . __ منم همین طور.خونه مامان بزرگت کجاست؟ __ میدون کاج ......

اگر تنهاترین تنهایان شوم بازم خدا هست - این یه LOVE STORY واقعیه......   

ولی LOVE STORY از این جا شروع میشه که خانواده ی مادریم وارد داستان می شن . ... حاجی بابا با تمام اراده به خواستگاری مامان بزرگم میره ولی ؛ جد بزرگ وار پاشو ......

داستان ورزشکار شدن یک انار: میتینگ 58   

یادمه مامان بزرگم که قند داشت همیشه با چاییش عناب می خورد. حالا نمی دونم قندش خوبه یا نه اما به هر حال خیلی خاطره داره برا من....هم کار ویتنامی ام گفت دمش ......

چوری چغل   

خب همش تقصیر مامان بزرگم بود هر وقت ازش پرسیدم توش چیه بهم نمی گفت خب منم هی حس فوضولیم تقویت پیدا میکرد.ولی عوضش وقتی این داستان رو توی تاریخ ثبت کردن درس ......

هفت:وب نوشت های مژده غضنفری   

، مامان بزرگم جوگیر شد گفت: هلو!هاواریو!سراغ ما نمیگیری؟ ... داستان تلاش برای زیستن.در واقع کوروساوا از همین عدد هفت که به عنوان عددی مقدس در شرق استفاده ......

Ayakashi - Samurai Horror Tales - AnimParadise forums   

اولین داستان (Yotsuya Kaidan ) در باره ی زنی ِ که به خاطر بیرحمی ها و ... ی زیبا نوشته میخونم یا زیر پتو به قصه ی مامان بزرگم ( اگر ژاپنی بود) گوش میکنم. ......

پارمیدا کوچولو   

مامان بزرگم برام یه چادر خوشگل دوخت. تو مراسم همه غمگین بودیم و هر کدوم یک ... خانوممون برامون داستان حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل رو تعریف کرد و من و دوستام ......

نی نی کوچولو   

تو یک مجله مثلا" خانوادگی داستانی رو خوندم که هیچ جوری نمیتونم در ذهنم حل .... مامان بزرگم هم پا به پای من گریه میکرد. آخی قربونش برم هنوز هم که هنوزه، اگه ......

حبه انگور   

خوب یادمه که وقتی خیلی کوچولو بودم، مامان بزرگم برای من و حامد و خاله کوچیکه داستان بزبز قندی را تعریف می کرد که سه تا بچه داشت: شنگول و منگول و حبه انگور. ......

Jeanneinblue’s Weblog   

دارم داستان زندگیمو می ریزم رو دایره - بهرام میگه نکن من گوش نکردم - آدرس وبلاگ رو هم ... سر مریضی مامان بزرگم خیلی بهم ریختم افتادم رو یه دوره تنبلی بد . ......

بچههای آخر زمون - ۳ « غربتستان   

مامان بزرگ برای فيليپ جوراب نو بافته. در مهد کودک مربی از فيليپ ميپرسه: اين جورابهای نو و قشنگ رو از کجا آوردی؟ فيليپ جواب ميده: اينا رو مامان بزرگم ......

مستانه » فرهنگ و هنر   

شعر زیر قسمتی از دفتر دوم مثنوی است از داستان بیدارکردن معاویه توسط ابلیس ... اومده بودم توی خونه مامان بزرگم همه این نوار را گذاشته بودند و با آهنگ توی این ......

Yahoo! 360° - Elina's Profile   

این داستان مال پنجاه سال پیش میشه یه بار مامان بزرگم هوری جون داشتند برای خاله و شوهر خاله ی فوق العاده متعصبش تعریف می کردن که آره به سلمان – پدر بزرگم ......

گاه نامه ی زندگی من   

دیدن مامانم ...خدایا خودت کمک کن به چیزهایی که می خوام برسم. آقای همسر برام کادوهای خشگل خرید. ... به قول مامان بزرگم "خدایا خودت نگهدارمون باش". ......

1   2   next   last