•ღ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد! ღ•   

داستان كوتاه. مادر با چهره اي خسته در حاليکه کيسه هاي خريد تو دستش عرق کرده بود,وارد خونه شد.که علي دويد جلو پاش و گفت:" مامان ! مامان ! ......