مامانم نبود خواستم شاهکار درست کنم ، کتلت درست کردم تازه با دستور العمل .... هر پست کليک کنی پروفايلم باز ميشه) از داستانای کنار صفحه هم می تونی بخونی. ......
داستانای بد آموزی مينويسی!!!خوب راست ميگه بدبخن سپهر۱بايد کار کنه و پول در بياره! .... نانای نای :) دس دسی باباش مياد :) کشکی دوغی :) به مامان قول دادم که ......
ی و مامان هم ممنونم به خاطر گزارش تمیزش از اسکار امسال و همۀ گزارش های جامع و .... یکی از بکر ترین و جالب ترین داستانای ممکن رو داره: داستان ِ دختریه که سال ......
به پدرش ميگه مامان خيلي وقته مرده نميخواي بفكر يه خانم ديگه باشي ... انجل جون از مجلت ممنون خیلی قشنگ بود ....شده مثل داستانای دنباله دار مجله ها آدم می ......
وقتی دوم دبستان بودم يه جوجه داشتم كه تا مامانم حواسش نبود زير گلوش درست اونجا كه وصل ميشه .... بقچه ای پر از داستانای کوتاه که هر کدومش ميتونه متحولت کنه ......
منو جای ننه ی نداشتتون بدونید آخه تو این زمونه کسی دیگه ننه نداره همه مامان گل و مادر جون و حتی بی بی دارن اما ننه ندارن ... منتظر حرفای قشنگتون هستم . ......
مامان بزرگم میگفت دیدمش داره از نخل ها خرما میكنه میخوره ولی از خرما ها هیچی كم ..... ببین اگه داستانای این هوشنگات خیلی ترسناک بودن نگو یه جورایی شبا خوابم ......
در کل می تونم بگم که هم مامان و هم بابا آدمای خیلی سازگار و منعطفی هستن و با همه جور آدمی ..... من دوباره بعد از شونصد سال با داستانای صدمن یه غازم برگشتم. ......
عمو: مامانم نبود به جاش از همسایمون اجازه گرفتم،چون اونم با مامانم میونشون ..... عمو: آره چون داستانای تخیلی داشت دوست داشتم،بزرگ شدم گفتم میخوام خودم باشم… ......
( به قول مامان بزرگم : چس ناله نکن بهزاد(ببخشید)). .... D تو هم وقتی خوابت نمیبره بشین همون کتاب داستانای کودکانت رو بخون واست مفید:D ......
با خنده گفت هیچی بابا همسایه کناری بود با مامان کار داشت منم ردش کردم. .... مرسی بهنام جون تو هم مثه علیرضا داستانای خیلی قشنگی مینویسی (خاطراتت رو به ......
یا یه سری داستانای صد تا یه غاز مثه بامداد خمار!! (چاپ سی و نهمشو خودم دیدم تو شهر ... هواپيما هم كه فوكر مامان دوز بود!! لامصب تكوناش از جيپ هم بيشتره! ......
آبجی جون بد به دلت راه نده که بقول خاله خانباجيا، من دلم روشنه. ... انشالله به زودی حسابی راه ميفتي و دوباره از داستانای مدیریت پارتی و رقص و برنامه ها ......
شاید بهترین راهاش -یا حداقل صمیمانهتریناش- این باشد که داستانای “بسرایی” که پیراناش در شبای خنک در کنار ... -بابا با مامان تیریپ داشتند. (آخ!) خب! عزیزان! ......
نیم ساعت مونده بود به تحویل سال مامانم داشتن یه جور شیرینی رو روی گاز هم می .... شایان : حالا ما با نوشتن رفیق بودیم هیچ حالا ما میخوایم داستانای شما رو به ......
