باور کن مامان من مقصر نیستم من هیچ بدی ای نکردم چرا شما باور نمیکنید .. :برو بزا ر زمان همه چیز رو حل میکنه بزار یه کمی بگزره و اون با همه چی کنار بیاد درست ......
قاصدک - یه حرف دل(جون من بخون), بي وفايي کن ، وفـايت مي کنند با وفا ... راستش من اهل نیشابورم و سالی حداقل یه بارمشهد باید برم وگرنه ازدست مامان بابام خیلی ......
...حالا موندم واسه ساله بعد كه اگه خدا بخواد و با تلاش خودم بتونم بهترين ... بعد نسا خانوم قرار گذاشت كه فردا بعد از ظهر بيا با هم بريم مدرسه مامانم اينا . ......
هفته بعد مامان و بابا می آيند تبريز و چقدر دلم می خواهد با بابا در خيابانهای دانشگاه قدم بزنم و بابا ..... زنداداش و ناراحتی قلب پدرش... مادر و تنهاییهایش . ......
با حرفای مامانم از اينرو به اونرو ميشم. اعتماد به نفسم و کلا از دست دادم ..... حرفش مطرح شده ميگه زنداداش بزرگم. گفت اونو بهت نميدن و از اين حرفا. ......
۹- الانه فهمیدم یه نفری با یه نفر دیگه با هم دوست بودن. ... ۲۵- بعد صبحونه می دونستیم باید بریم خونه مامان اینهای زنداداش و نذری های جمع آوری شده! ......
مامانم تقريبا هيچ کاری به نظافت اونجا نداره، يعنی مجبور شده که نداشته باشه. ولی بعضی مواقع کفرش در می آد و يکهو با شيشه شور و جارو برقی می افته به جونش. ......
و با تمام اين تناقضها، كافي است بخواهد با شيوة زندگي يك پسر آشنا شود، حتي از .... دست مرا سوزاند، مامان و علي را بيرون كرد. مامان رفت پايين كه شوهر عمهام را ......
صبح ساعت ده نازنين و مامان رو بردم خونه دايي اينا . چون قرار بود با زن دايي برن .... هم شما هم زنداداش . گرفتمش ، يه ماچش كردم و گفتم : داداشي چشمات قشنگ ......
خلاصه رفتیم توی اتاق نشستیم و منتظر پذیرایی بودیم که یه دفعه ری... با وسائل اومدن اول شیرینی خوری ها توزیع کردن توی این وسط هی زنداداش ها نگاه من می کردن و ......
شد دیگه واقعا داشتم بیخیاله امتحان و ...... میشدم .دیدم مامان این طوری. داره نگام میکنه گفت 6شد پاشو .منم با این قیافه ها (همه رو با هم ......
منو داداش و زنداداش و برادر زنداداش شب تاسوعا رفتیم سخنرانی دکتر جلالی و بعد ... شب عاشورا هم با مامان و زنداداش رفتیم تکیه و سخنرانی و مراسم شمع و چراغ و . ......
یک پسر خوب هر زمان که عشقش کشید با زیر شلواری کردی چین پیلیسه دار و یا شرت مامان دوز و رکابی همانند قورباغه به وسط کوچه نمی پرد ......
مامان و حاج خانوم(مادر فرزانه خانوم) كنارش ایستاده بودن و یه دختر كوچولوی خواب آلود رو هم توی پتو پیچیده و كنار زنداداش گذاشته بودن. ......
صبح ساعت ده نازنين و مامان رو بردم خونه دايي اينا . چون قرار بود با زن دايي برن ... هم شما هم زنداداش . گرفتمش ، يه ماچش كردم و گفتم : داداشي چشمات قشنگ ......
