در حال بستري بودن در بيمارستان خواهرم گفت: بابا ميخواهد حرفهايي را بزند. ... اطلاعدهي سعي در جمع كردن همسايهها داشتي كه متهم گفت: من در حالت طبيعي نبودم. ......
يادم هست چند بار ضمن صحبت كردن با او بدون اينكه گذشته زمان را احساس بكنم متوجه شده بودم كه هوا روشن ميشود، بابا با عجله به خواندن نماز صبحش مشغول شده و من ......
بابا ! شبها وقت خواب، چه كسی برایم قرآن بخواند؟ چه كسی با دستهایش موهایم را شانه ... تنها در گوشهای از آن، سقفی در حال فرو ریختن هست كه جای امنی برای اسكان ......
ِيک - وقتي مامان از دست بابا عصباني است نگذاريد مويتان را شانه كند. ... سه - خنديدن ورزش خوبي است و مثل اين ميماند كه بدنتان از درون در حال دويدن است. ......
كارشناسان مستقل هستهاى معتقدند ايران هنوز در حال دست و پنجه نرم كردن آرام با كنترل كيفيت است. "مارك فيتزپاتريك" در موسسه بينالمللى مطالعات راهبردى گفت: ......
چون رفتارشان با پسرهای من و پسرهای خواهرم بسیار تنگاتنگ بود، مثل «پدر»، نه ..... اما به هر حال سلام در دوران آقای هاشمی منتشر میشد با انتقادات خودش، آقای ......
من در شهريور 1333 در حالي كه خانواده ما در حال ييلاق و قشلاق بودند، در استان .... ما منفجر كردن مجسمه نيم تنه رضاشاه روبروي كلانتري بود كه قرار بود با بمب ......
يك روز خوب يادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه ديدم بابا لباس پوشيده و از مامان ... يادم هست چند بار ضمن صحبت كردن با او بدون اينكه گذشت زمان را احساس بكنم ......
خواهرم از او پرسید. آخه، این حرف پدر، کمی غیرِعادّی بود. ما،همیشه غذا با هم می ... هیچی زجر آورتر از این نیست که فرزندی والدین را در حال به در زدن برای ......
وقتي او را در اين حال ميديدم، به هيچ وجه دلم نميآمد كه او را از آن حال بيرون ... بابا با عجله به خواندن نماز صبحش مشغول ميشد و من نيز اتاق را ترك ميكردم. ......
بعضي مواقع او را در حال سرودن شعر ميديدم، كه در اين حال معمولا اشعاري كه ميسرود، ... يادم هست چندينبار ضمن صحبت كردن با او، بدون اينكه گذشت زمان را احساس ......
وقتي او را در اين حال ميديدم، به هيچ وجه دلم نميآمد كه او را از آن حال بيرون بياورم ... چندي بعد از تولد من با اختلاف سن سه سال، خواهرم (مريم) و دو سال بعد، ......
يك روز خوب يادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه ديدم بابا لباس پوشيده و از مامان ... يادم هست چند بار ضمن صحبت كردن با او بدون اينكه گذشته زمان را احساس بكنم ......
موضوع را با خواهر و برادرام كه همشون از من بزرگتر بودن در ميون گذاشتم. همه شون بدجورى موضع گيرى كردن و هيچ كس حاضر به قبول چنين چيزى نبود. مى گفتن اگه بابا ......
همه بايد در نگرشمون در ادبياتمون تجديد نظر کنيم.. يادمه با خواهرم مي رفتم ... يه نگاهی به اون ور آب بندازيد ببينيد چه خبره بابا ! / در ضمن هم موافقم با شعار ......
