آبم را خوردم بی آن که تشنگی این زبان بسته به ذهنم خطور کند. چند دقیقه پیش، یک دفعه یادم آمد. دلم ریخت . پرده را کنار زدم. گمان می کنی هر وقت پرده را کنار ......
بار دیگه استاد ظرفی را در اورد که از ماسه پر بود بازهم درون گلدان ریخت وماسه ... در نهایت اون آبم میخواد بگه هر چقدر هم سرتون شلوغ باشه همیشه برای خوردن یک ......
این دفعه دیگه نشد جلوشو بگیرم و آبم با فشار ریخت توی بهناز، با فریاد گفت آخ سوختم، آیییی بازم بریز، داغ داغ، میخوام، هنوز میخوام، فشار بدهانگار نه انگار که ......
پس خطاب به نگهبان با صدائی ضعیف گفت: (( کمی آبم دهید! )). ..... جمعیت در هم ریخت . نگاهبانان ، بسوی مردمان بی سلاح و دفاع ، حمله ور شدند. ......
منم از زور ضربات آخرش که خیلی محکم بود یهو آبم فوران کرد و ریخت رو تشک. فردا صبح خیلی مهربون و بهتر از قبل با من برخورد کرد و خیلی هم به من ابراز عشق و ......
گاه مى گوید: که زهرم داده اید، آبم دهید گاه با حق گفتگو با چشم گریان مى کند ام فضل بى حیا تا نشود بانگ جواد امر برکف کوبى جمع کنیزان مى کند ریخت ام ......
سیامك (شوهر زهره خانم) اما به اصل موضوع اعتقادی ندارد: كدام ریخت و پاش. زهره می گوید: سیامك همیشه پرونده ها، مجله ها ... پدر ! بی تو مانند دریای تهی از آبم ......
کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت پیچید بوی زلف تو در باغ جان من ... در دیده ی پر آبم عکس ِ جمال اوست بر می جهد ز چشمه ی جوشان ِ مغز ِ من هر دم خیال ِ دوست ......
سردار رادان: حرف نزن عزیزم که آبم ریخت . محمد گفت: 16 فوریه, 2008 در ساعت 3:22 ق.ظ. مهناز افشار: شما با بهرام رادان نسبتی ندارین احتمالا؟ ......
و دگر بار فرو ریخت ... اسم زیبای تو را خال زدم در بدنم تا که محفوظ بماند نام تو ... بودم پر مي زدم رو بومتون شايد يه روز پنجره ها رو وا كني آبم بدي دونم بدي ......
گفت من مستسقیام آبم کِشد گرچه میدانم که خود آبم کُشد ..... آن مهمانی سماور را روشن کرد و در آن سماور با دست خود برای مهمانها چای ریخت و به آنها تعارف کرد. ......
نه آبم نه آتش نه کوه از عتاب که بس بدترم ز آتش و کوه و آب کجا رفت خصم ؟ .... دیده به فراق ، قطره ها ریخت ای عشق ،امید ، آرزوها خسته نشوید در دل من ......
گرداب می رباید و آبم نمی برد *** من با سمند سرکش و جادویی شراب ... اشکی از شاخه فرو ریخت . مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تولرزید ......
... برج زهرمار شدهبودم و ذخیرهی آبم هم که داشت ته میکشید بیشتر به وحشتم میانداخت. ... اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت : -تو فکر میکنی گلها. ......
ای مشک پُر آبم ! آبروی من توئی. ساقی ام من، باده و جام و سبوی من توئی ... خون منم ریخت ... ولی چه فایده؟ مگه یه سر سوزن از اون لحظه ای که مشک روی سینه عباس ......
